محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4089
تاريخ الطبرى ( فارسي )
فراهم آمده بودند و ضربتى به او بزد كه كارگر نشد ، ضربتى ديگر بزد و او را دو نيمه كرد . گروهى ديگر گفتهاند : بيزارى را بر آنها عرضه كرد ، هر كس از آنها كه از آنچه دربارهء وى گفته بودند بيزارى كرد آزاد شد ، هشت كس از آنها از بيزارى كردن ، دريغ كردند ، دو كس بيزارى كردند و روز بعد يكى از آنها بيامد ، اسد در مجلس خويش بود كه به بازار مشرف بود ، گفت : « مگر اين اسير ديروزى ما نيست ؟ » و چون او را پيش اسد آوردند گفت : « تقاضا دارم مرا به يارانم ملحق كنى » پس او را به جايى بردند كه بازار نمودار بود و او مىگفت : « خشنوديم كه خداى پروردگار ما باشد و اسلام دينمان و محمد صلى الله عليه و سلم پيمبرمان » گويد : اسد شمشير بخاراخذاه را خواست و با دست خويش گردن او را بزد ، چهار روز پيش از عيد قربان . گويند : پس از آنها يكى از مردم كوفه بيامد كه كثير نام داشت و پيش ابو النجم منزل گرفت ، كسانى كه زياد را ديده بودند پيش وى آمدند كه با آنها سخن مىكرد و دعوتشان مىكرد ، يك سال يا دو سال بر اين حال بود . كثير بىسواد بود ، هنگامى كه در دهكده اى به نام مرعم بود ، خداش پيش وى آمد و بر كثير تسلط يافت . به قولى نام وى عماره بود . وى را خداش گفتند از آن رو كه در دين خدشه آورده بود . گويند : اسد عيسى بن شداد برجمى را در امارت اولش به جايى فرستاد و بر ثابت قطنه سالارى داد . ثابت خشمگين شد و اسد را هجا گفت ضمن شعرى به اين مضمون : « چنان مىبينم كه هر قومى « پدر خويش را شناسند « اما پدر بجيله ميانشان متغير است